آشفته از آدم های این آبادی
خفته ام در قبر تاریکی
تکیه کرده ام بر قرص های آرامش بخش
پریشان حال و بیدار تا خود آخر شب
گیج و بی حس ، بی رمق ، بی جان و بی حال ، افتاده بر روی تخت
خسته ام
خسته ام از رفتنی هایی که نباید رفت و از نرسیدن هایی که رفته ام
خسته ام از تاریکی این شب
خسته از مردم این شهر
مثل همان آخرین برگ باقی مانده بر درخت
مثل آن پیر مرد خفته در بستر مرگ
مثل آن مرد تنهای سیگار به دست
تنها ، بی جان ،بی حس و بی حال پر از علامت سئوال های بی جواب

دست نوشته ای برای هیچکس!

بهروز قاسمی